شما وارد سیستم نشده اید، برای استفاده از تمامی امکانات سایت باید وارد شوید.
   

 
سامانه آزمون های مجازی
ورود به سامانه آزمون ها
ورود به سایت
: نام کاربری

: رمز عبور

 
ثبت مشخصات اولیا
 
واحد پشتیبانی آنلاین
Online
 
گالری عکس
 
اینترنت طرح نو
tarhno:نام کاربری
tarhno :کلمه عبور


فقط با شماره

9713633
 
دريافت فايل
 
نظر سنجی
 
 
 
 
 
     
 
نتایج نظرسنجی
16%
31%
13%
21%
19%
134 : کل نظرها
 
 
سایت های مفید
 
نشریه الکترونیکی
 
کلاس های مجازی
 
 
Untitled Document
خاطرات معلمین
عنوان:داستان واقعی بسیار جالبی ازیک معلم و دانش آموز

در ادامه مطلب

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

 

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است!

 



عنوان:خاطراتی از خانم شریفی معلم دوره اول ابتدایی

1-استخدام در مدرسه برای اولین بار به عنوان معلم

اولین سالی بود که وارد مدرسه می شدم,قبل از آن رابطه خوبی با بچه ها نداشتم واحساس می کردم نمیتوانم با هیچ بچه ای مخصوصا پسر بچه ها رابطه خوبی برقرار کنم.ساده بگویم وحشت تمام وجودم  را گرفته بود.همواره احساس میکردم بچه ها از من چه خواهند پرسید؟اما بعد از چند روز ارتباط و محبت متقابل ,بچه ها مرا با خوشحالی و وجد تمام پذیرفتند و خیلی اتفاقات جالبی می افتاد.

یک روز در کلاس بچه ها مشغول نوشتن بودند,ناگهان یکی از دانش آموزان با صدای بلند داد زد:مامان,مامان... بلافاصله من و خودش و همه بچه ها خندیدیم و تا چند روز ورد زبان ما بود.

2-نوشتن نامه

آخر سال تحصیلی بود.من از بچه ها خواستم تا برایم نامه بنویسند.هر کدام از بپه ها با زبان خودشان نامه ای نوشتند.یکی از بچه ها نامه ای را که به او داده بودم خالی برگرداند.ولی خودش پاکتی درست کرده بود و کاغذ خالی را در آن گذاشته بود و روی پاکت نتهای موسیقی نوشته بود.با دیدن نامه از او سئوال کردم که این چیست؟پاسخ داد:خانم معلم من نمی خواستم برای شما چیزی بنویسم.دوست داشتم بهترین حرف را به شمه بگویم.گفتم شما که چیزی ننوشتی؟پاسخ داد:من برای شما آهنگ مورد علاقه ام را نوشتم.به او گفتم:پسرم من که با نتهای موسیقی آشنایی ندارم؟گفت:اجازه بدهید خودم به شما بخوانم و شروع کرد به زدن آهنگ با دهانش.من از خوشحالی گریه ام گرفت.

3-درس قرآن

در یکی از ساعتهای درس قرآن,زمانی که بچه ها با تمامی نشانه ها آشنایی کامل داشتند و قرار بود لوحه های مربوط را بخوانند,یکی از بچه ها فکر می کردچون کلمه عربی است باید حتما با لهجه بخواندو دهانش را کج و کوله می کرد.در خواندن کلمه ابا گفت:اببا.وقتی پرسیدم چرا این طور می خوانی؟جواب داد:خوب قرآن می خوانم.و همچنان تا آخر ادامه داد وهمه بچه ها می خندیدند,بدون اینکه خودش بخندد.



عنوان:خاطره ای شیرین از کلاس ریاضی خانم فرخی

زنگ ریاضی بود و مفاهیم تقسیم تدریس شده بود.عطا یکی از شاگردانم , مشغول مرتب کردن کتابهایش بودکه ناگهان برای تمرکز حواس او با اشاره گفتم:عطا جان لطفا به جای خانه تکانی صفحه 69 کتابت را بخوان,چون هنوز تا عید چهار ماه مانده.عطا با عجله مشغول خواندن شد:در کاسه بزرگ چند تا طوطی فرنگی می بینی؟ من و همه بچه ها با صدای بلند خندیدیم.عطا با چشمان متعجب ما را نگاه می کردکه با اشاره معلم به کلمه توت فرنگی,او هم متوجه اشتباهش شد.من هم برای اینکه خنده بچه ها کمی ادامه پیدا کنداز او پرسیدم آیا این طوطی فرنگی جزء گیاهان است یا حیوانات؟ او هم با خنده گفت : خانم معلم منظورم توت فرنگی بود و من با عجله خواندم.زنگ به صدا در آمد و لحظه ای از لحظات شیرین کلاس سپری شد.



عنوان:خاطره ای شیرین از کلاس خانم فرخی

پارسا در حال خواندن زندگی نامه مخترع برق ادیسون است.او این گونه شروع می کند:توماس آیما ادیسون کودکی کنجکاو بوددر این هنگام معلم با تعجب می پرسد:توماس..... پارسا می گوید:نام کامل ادیسون توماس آیما ادیسون است.معلم با خنده می گوید :توماس آلوا ادیسون و همه شروع به خنده می کنند.

 

در ایام  محرم معلم درباره زندگی حضرت فاطمه برای بچه ها حرف میزند.یکی از بچه ها درباره مرگ آن حضرت می پرسدو معلم این گونه توضیح می دهد: مزدوران و کافران بی رحم حضرت فاطه را که در آن زمان باردار بودبا ستمگری لای در گذاشتندو آن حضرت نوزاد خود را از دست دادو سقط جنین کرد.فردا آن روز امیررضا در تحقیق خود نوشته بود:حضرت فاطمه در اثر ستمگریهای کافران سکته جنین کردند.که امیررضا با خندیدن بچه ها و راهنماییهای معلم مقاله خود را تصحیح کرد.                                                                                                                                                                             

 

 

است.معلم با خنده می گوید;عزیزم توماس آلوا ادیسون و همه بچه ها شروع به خنده می کنند.

 

 



عنوان:اشعاری از خانم فرخی (ذوب شدن با مثال برف)

برفم و من جامدم

شکلی دارم,ثابتم

وقتی که نور خورشید

گرما داد و هی تابید

کم کم تنم مایع شد

دورو برم آبی شد

مذاب شدم آب شدم

فدای گرما شدم

حالا بگین ببینم

گرما با من چیکار کرد؟

 



عنوان:اشعاری از خانم فرخی(شعر انجماد)

یه روز یه مایع بودم

یه آب ساده بودم

مادر اومد سراغم

تا که نگیره خوابم

گذاشت توی فریزر

تو سرمای فریزر

کم کم که یخ می شدم

تبدیل به جامد شدم

حالا بگو عزیزم

عزیز نازنینم

تو سرمای فریزر

چه حالتی رخ داده؟

 



عنوان:اشعاری از خانم فرخی(شعر تبخیر)

یه روز که بارون بارید

بعدشم خورشید تابید

گرما کمین کرده بود

به دنبال آب ها بود

بر اثر اون گرما

سبک شدند زود آبها

رفتند به اون بالا ها

بخار شدند بی صدا

یعنی بی چون و چرا

مایع بخار شد حالا

اگر گفتی که فرهاد;

چه اتفاقی رخ داد؟

 



عنوان:اشعاری از خانم فرخی معلم سوم ابتدایی

"من ریشه ام,من ریشه ام

فایده خیلی دارم

آب و مواد لازم

برای ساقه و برگ

توسط من هر روز

تامین میشن مثل برق

ابتدا آب لازم

بعد هم مواد لازم

توسط ریشه ها

میرن به سوی ساقه ها

ساقه,آب وغذا را

از ریشه ها می گیره

بعد هم توسط خود

به بالا برگها می ده

برگهای سبز و زیبا

با معجزه ی خدا

فوری می سازن غذا

برای شما و ماها

ریشه,ساقه,برگ



عنوان:اشعاری از خانم فرخی(ذوب شدن با مثال یخ)

) جامد بودم یخ بودم

وقتی تو یخچال بودم

یکی اومد سراغم

نرسیدند به دادم

دیدم توی اتاقم

بخاری هم کنارم

گرما تنم رو آب کرد

وجودم رو کوچیک کرد

حالا که آب آبم

مایعم و مذابم

اونیکه خوب گوش داده

به من بگه که اینجا

چه حالتی رخ داده؟

 



عنوان:شعر ماده از خانم علیزاده

جامدیم ما جامدیم                هر جا بریم ثابتیم

شکل ما عوض نمی شه               چه تو لیوان چه شیشه

مثالمون همینه                    سنگ و مداد و شیشه

مایعیم و مایعیم               ما دوستان جامدیم

اما یه فرقی داریم           شکل ظرفو دوست داریم

توی هر ظرفی بریم            شکل همونو داریم

مثالهای ما اینه             آب و گلاب و شیره

ما گازیم ما گازیم           هی در حال پروازیم

هر جایی بریم ما             آنجا را پر می سازیم

مثالهای ما اینهاست             دود و بخار و هواست

 

 

 

 



عنوان:خاطراتی از خانم شریفی در رابطه با روش صحیح گرفتن مداد

با احترام و سپاس به درگاه الهی که توفیق آموختن درس الفبای مهر و محبت را به ما داد.آری ,معلمان با ابراز عشق و هنر دستهای کوچک را با اندیشه های بزرگ می آرایند و نخل محبت را در دل کودکان می کارند.

به گفته شاعر:

                                          خشت اول گر نهد معمار کج                     تا ثریا می رود دیوار کج       

 من شریفی اسکویی آموزگار پایه اول ابتدایی هستم. در پایه اول ابتدایی ,  گرفتن صحیح  مداد یکی از کارهای  بسیار مهم و اساسی است.اما یکی از شاگردانم در طریقه گرفتن صحیح مداد اشکال داشت و این مطلب باعث می شد که او بسیار کند و با سرعت کم تکالیف خودرا انجام دهد. مدتی فکرم مشغول بود تا بتوانم این مشکل را حل کنم.تا اینکه بعد از مدتی تصمیم گرفتم   از مدادهای مختلف استفاده کنم.اول خودم با این مدادها نوشتم.تنها  مدادی که در دست راحت بود مداد 3 گوش بود.از او  هم خواستم که با این نوع مداد امتحان کند.طی پرسشهایی که از وی در  مورد درد دست و خستگی اش داشتم,جواب داد که" بسیار راحت هستم  و کف دستم هم درد نمی کند". حتی سرعت عمل او هم در انجام دادن تکالیف زیاد شده بود.بعد از مدتی استفاده از مداد 3 گوش  به این نتیجه رسیدم که راهکار مشکل استفاده  از این نوع مداد است.در پایان آرزو می کنم خداوند نیرویی به ما عطا فرماید که از عهده مسئولیت خطیری که  برعهده داریم ,براییم.

جهت مشاهده عکسهای مربوطه به قسمت گالری عکس مراجعه نمایید.. 



عنوان:



منوی سایت
خبر
آمار بازدید سایت
     
 



 
     
 
کلام خدا
سخن بزرگان
شعر هفته
دیکشنری
 
 
آب و هوا
   
اوقات شرعی
 
 
طراحی و برنامه نویسی شرکت داده پرداز طراحان ماندگار
Copyright © 2011 PlusNet.ir All rights reserved.
Create By Sohrab Safiyari